بعضی از آدمها به دنیا میان که دنیا رو بسازن و بعضی از آدمها هم هستن که دنیا اونها رو میسازه... چه دردناکه حکایت کسیکه نه شوق و علاقه ای به ساختن دنیا داره و نه دنیا توانایی ساختن و شکل دادن افکار اون رو...
احسان-ک
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391 11:21 توسط احسان_ک
|
نمیدونم از توی فیلم بود یا از زبون کسی این جمله رو شنیدم که میگفت:
یه دوست خیالی که واقعا دوستته بهتر از یه دوست واقعیه که خیال میکنی دوستته...
اصلا دوستی برای آدم وجود داره!؟
اگه نه که هیچی ولی اگه آره چه دوستی؟
نظرتون درباره این جمله چیه!؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 8:12 توسط احسان_ک
|
چقدر سخته برات وقتی ببینی چیزهایی که برای تو به عنوان یه آرمان و ارزش مقدس توی زندگیت مطرحه و کل زندگیت رو بر مبنای اونها برنامه ریزی کردی و پیش میبری و هر لحظه از زندگیت که ذره ای به اون آرمان نزدیک تر شدی احساس خوشحالی و غرور میکنی برای یه عده دیگه که شاید تعدادشون هم خیلی خیلی از تو و امثال تو بیشتر باشه اون ارزش براشون مسخره به نظر بیاد و تو از صحبت کردن با اونها در مورد ارزشت چیزی جز یه پوزخند نصیبت نمیشه...!!!
چقدر سخته برات وقتی ببینی کسایی که تمام عمرشون بزرگترین دغدغه زندگیشون این بوده که چه رنگ رژ لبی بیشتر میتونه پسرا رو بهشون جذب کنه برای تو عالم و زاهد بشن و تو رو به کافری و بی دینی و احترام نگذاشتن به عقاید مردم متهم کنن...!!!
چقدر سخته برات وقتی ببینی ارزش یه آدمی که تو کل عمرش جز شرارت و زورگیری و تجاوز کار دیگه ای انجام نداده با یه استاد دانشگاه که شب و روز زندگیش به درس دادن و درس خوندن گذشته برابره و کشتن هر کدوم از اونها توی محکمه به اصطلاح الهی این دنیا حکم واحدی داره....!!!
چقدر سخته برات وقتی مجبور باشی کارهایی رو انجام بدی و حرفهایی رو بزنی که به بی ارزش بودنشون ایمان داری تا یه آدم بی ارزش دیگه با شنیدن و دیدن اونها بگه تو از آدمهای بی ارزش دیگه با ارزش تری...!!!
چقدر سخته برات وقتی ببینی آدمهایی که تو میتونی حماقت رو توی چشماشون ببینی تو تصور خودشون فهمیده ترین آدم روی زمین باشن...!!!
چقدر سخته وقتی تو هیچوقت تو زندگیت به داشتن هیچ چیزی ادعا نکردی از جانب آدمهای دیگه به خودپسندی متهم بشی و اونها تمام عمرشون سعی در اثبات پوچی ادعای نکرده تو باشن...!!!
چقدر سخته...!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390 10:2 توسط احسان_ک
|
شاید خیلی مسخره به نظر بیاد ولی میخوام بپرسم کسی هست که به خدا ایمان داشته باشه!؟
شاید هر کسی با شنیدن این سوال فکر کنه که دارن دستش میندازن ولی واقعا وقتی خوب فکر کنیم و به رفتارامون دقت کنیم میفهمیم اثری از وجود یه نیروی ماورایی که ما اسمش رو گذاشتیم خدا وجود نداره... اصلا یه جور دیگه به قضیه نگاه کنیم... ما از زمانی که به دنیا میایم بنا به رسم جامعه پدر و مادرمون واسمون شناسنامه میگیرن و توی اون نوشته شده که ما مسلمانیم و شیعه مذهب... چند سال که از عمرمون گذشت میریم مدرسه و باز هم بنا به رسم جامعه آموزه های همون دین شناسنامه ایمون رو اول یاد میگیریم و بعد که به سن مشخصی رسیدیم انجام میدیم و اگه طبق عرف جامعه آدم دینداری باشیم تا آخر عمرمون سعی میکنیم آموزه های بیشتری از اون دین شناسنامه ای یاد بگیریم و تو زندگیمون بکار ببندیم...
واقعا چه شباهت عجیبی بین ماها و مردم بت پرست قدیم وجود داره... آخه اونها هم از روزی که چشم باز کردن طبق رسم جامعشون بتها رو پرستیدن و...
واقعا چقدر جالبه آخه اونها هم کسایی رو که بت ها رو نقض میکردن به اسم ((کافر)) میشناختن... همون جوری که اگه تو زمان ما کسی دین شناسنامه ایش رو قبول نداشته باشه ماها بهش میگیم ((کافر))...!!!
واقعا چه تفاوتی بین ماها و مردم اون زمان وجود داره؟؟
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390 9:38 توسط احسان_ک
|
چند روز پیش با دوستام توی پارک داشتیم در مورد یه جمله معروف حرف میزدیم... اینکه هیچکس از وضع موجود راضی نیست...
هر کس با یه دیدگاهی داشت این جمله رو تعبیر میکرد ولی چیزی که مشخصه معنی واضح و مبرهن جمله هستش که نمیشه اونو انکار کرد... واقعا اگه این جمله درسته پس تلاش هایی که انسان در طول زندگیش انجام میده بیهوده نیست!؟
اگه هر انسانی با هر وضع فکری و اخلاقی و مالی که داره باز هم از زندگیش راضی نیست پس چه لزومی داره تلاش برای بهبود وضع زندگیش!!؟
اصلا تا چه حد این جمله درسته!!!؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 17:4 توسط احسان_ک
|
امروز میخوام درباره دین و اخلاق و تفاوت یا تشابه این دو تا بنویسم...
نسل بشر چندین هزار ساله که روی این کره خاکی داره زندگی میکنه و صفات جسمانی و معنوی اون همواره یه چیز ثابت و پایدار بوده و تغییر نکرده و اینطور نبوده که جسم اون از شکل اولیش تغییر کنه یا مثلا مجموعه صفاتی که از اون به اسم فطرت تعبیر میشه چیزی اضافه یا کم شده باشه...
و اما دین...میشه گفت اولین نسل پیامبرها از حدود 5 یا 6 هزار سال پیش اومدن و شروع به تعالیم دین خودشون به مردم همون زمان کردن و به اصطلاح برنامه زندگی رو به مردم ابلاغ کردن...امروزه ماها تو هر کشوری که به دنیا بیایم از روز اول توی شناسناممون یه چیزی رو به اسم دین مینویسن و ماها هم طبق عادت وعرف تعالیم همون دین رو یاد میگیریم و تا آخر عمر هم با اسم همون دین زندگی میکنیم و میمیریم و...
من اصلا کاری به این ندارم که این روش دیندار شدن ما درسته یا نه چون خودش به اندازه هزار تا مطلب جای بحث داره...
دین هر گروه از آدمهای روی کره زمین با هم فرق داره و هر گروه و امتی واسه خودش یه دین و مذهبی داره ولی همه ادمها فطرت مشترکی دارن چون فطرت رو خدا در اونها قرار داده که برای همه یکی هستش نه مثل دین که یه نفر انسان اون رو توی شناسنامه تعیین کرده باشه...
اما...به نظر شما دین مهمتره یا اخلاق!؟
یا بهتر بگم...شما تو زندگیتون تابع کدوم یکی هستین؟
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 19:1 توسط احسان_ک
|
چند وقتی هست که دارم به این مساله فکر میکنم که چه چیزی واسه آدمها لذت بخشه...انجام چه کاری میتونه اونها رو خوشحال کنه...یا اگه یک روز کامل در اختیار خودشون بود ترجیح میدادن چه کارهایی انجام بدن...
اما...شما چی!؟
شما از چه کارهایی لذت میبرین...
+
نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390 9:40 توسط احسان_ک
|
امروز میخوام در مورد اختیار بنویسم...صفتی که به خداوند در مورد آفرینش انسان نسبت میدن...میگن انسان رو مختار آفریده...یعنی آزاده هر طور که دلش میخواد زندگی کنه و سرنوشتش دست خودشه...
همیشه سر کلاسهای دینی دبیرستان یا اخلاق و بینش دانشگاه وقتی به این مساله میرسیدیم خیلی ها ازش خرده میگرفتن و با آوردن مثالهایی مثل اینکه اگه ما اختیار داریم چرا یکی میشه بچه بیل گیتس و یکی هم بچه یه بدبخت آفریقایی و خیلی مثالهای دیگه و معلم یا استاد در جواب این حرفها با هزار و یک جور دلیل و برهان و جبر تکمیلی و تکوینی و هزار و یک چیز دیگه بهت ثابت میکرد تو داری اشتباه میکنی و آخر سر هم با اینکه استدلال های استاد نتونسته تو رو قانع کنه ولی چون اون استاد هستش و تو دانشجو بیخیال قضیه میشی و برای خاتمه دادن به بحث میگی حق با شماست استاد...!!!
من اصلا کاری به مثالهایی که بچه ها میزدن ندارم چون ضمن اینکه درسته ولی همش مربوط به زندگی میشه...من اصلا تو خود زندگی مشکل دارم...تو بودن یا نبودن...
اگه انسان مختاره پس چرا تو بزرگترین تصمیم زندگیش یعنی به دنیا آمدن یا نیومدن اختیار ازش گرفته شده!!؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 10:56 توسط احسان_ک
|
چند روز پیش با یکی از دوستام داشتیم حرف میزدیم که یه شعر فوق العاده زیبا که شاید بارها شنیده باشیم رو برام خوند:
گر خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد...
شاید خیلی از شماها این شعر رو شنیده باشین اما یه سوال...
تا چه حد به درستی اون معتقدین!؟
شاید جواب خیلی از شماها این باشه که بهش معتقدین ولی یه لحظه کلاهتون رو قاضی کنین ببین آیا تو زندگیتون واقعا بهش عمل کردین یا نه!!!؟
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 20:9 توسط احسان_ک
|
دیروز با چند تا از دوستام تو یه پارک نشسته بودیم و داشتیم درباره آدمها حرف میزدیم...آدم...اصلا سر همین لغت به توافق نرسیدیم...
سر این به توافق نرسیدیم که اصلا به کی میگن آدم...یعنی یه موجود به صرف اینکه روی 2 تا پا راه میره و قدرت تکلم داره اسمش آدمه...
یکی گفت نه...فرقش داشتنه عقله که توی تمام موجودات زنده اون رو منحصر بفرد میکنه...
گفتم خوب داشتن عقل باعث چه چیزی میشه که انسان رو منحصر به فرد میکنه...
یکی دیگه گفت عقل باعث میشه انسان یه کارهایی رو انجام بده و یه کارهایی رو نه...
گفتم مثلا چه کارهایی...
گفت مثلا مثل حیوانها حاضر نیست به هم نوعش آزار برسونه و از رنج اون رنج میبره...گفت مثل حیوانها حاضر نیست به خاطر بقای خودش زندگی رو از کسی بگیره...گفت حاضر نیست به خاطر صرف اومدن وقت جفت گیری به جفت قبلیش خیانت کنه و حتی از این کار ناراحت هم نباشه...گفت تو وجودش یه چیزی به اسم احساس و عاطفه هست که تو حیوانات نیست...گفت...
آیا واقعا ماها این طوری هستیم؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 12:20 توسط احسان_ک
|
امروز میخوام درباره آزادی بنویسم...کلمه ای که به تعبیر بعضی ها چه جنایت هایی که به اسمش صورت نگرفته...کلمه ای که هر گروه و حذب و بطور کلی هر آدمی برای توجیه کارهایی که انجام میده ازش استفاده میکنه...کلمه ای که شاید خیلی وقته معنی واقعی خودش رو از دست داده...
اما..به نظر شما معنی واقعی آزادی چیه؟
اصلا آزاد بودن خوبه؟
یا بهتر بگم...تا چه حد آزاد بودن خوبه؟
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 11:1 توسط احسان_ک
|
امروز میخوام درباره جایی بنویسم که شاید مطلوب خیلی از ماها باشه...شاید اصلا خیلی ها در موردش شک داشته باشن...شاید اصلا چنین جایی وجود نداشته باشه...آره...میخوام درباره بهشت بنویسم...
بهشت...جایی که طبق باورهای مذهبی ما برای انسانهای واقعی و درستکار وعده داده شده...بهشتی که اگه توصیفاتی که تو قرآن ازش شده باشه خیلی ها همین الان هم دارن تو بهشت زندگی میکنن...
بهشتی که طبق گفته های یه عده به اصطلاح عالم با شب بیداری و خوندن انواع و اقسام نمازهای غفیله و نماز شب و نمازهای مستحبی و تحمل هزار و یک جور بدبختی و مصیبت و رعایت ترتیب گذاشتن پا توی دستشویی و تحمل یک ماه گرسنگی در سال و پرداخت پول در غالب خمس و زکات و صدقه و حق عالم و حق یتیم و هزار و یک حق دیگه و مقابله با جهاد اکبر و نفس لوامه و اماره و رفتن به حج برای دیدن خانه خدایی که از رگ گردن به انسان نزدیکتره و داشتن حداکثر 4 زن رسمی و تعداد نا محدود زن صیغه ای در طول زندگی و رفتن به خانه عفاف که حکم شرعی اون توسط یه طلبه اعمال شده باشه و هزار و یک کار دیگه که گفتنش از حوصله من خارجه بدست میاد...
واقعا عجب جایی میشه بهشت اگه اینها بهشتی باشن...
اما...اما شما...اصلا به چنین جایی اعتقاد دارین؟
اگه نه که هیچی ولی اگه آره به چنین جایگاهی با این توصیفات معتقدین؟
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 18:30 توسط احسان_ک
|
امروز میخوام درباره مرگ بنویسم...کلمه ای که شاید در نظر خیلی از ماها زشت و وحشت آور باشه...اما واقعا مرگ زشته...اصلا چی باعث شده که ما به این نتیجه برسیم که مرگ زشته...از روزی که یادم میاد و شاید هممون یادمون بیاد تا چشم باز کردیم و متوجه مفهوم مرگ شدیم و شاهد مرگ آدمهای نزدیک و دور از خودمون بودیم همیشه با یه منظره تکراری مواجه شدیم...منظره ای که شاید دیگه دیدنش واسه ما عادی شده...منظره چند تا آدم که روی یه قبر نشستن و تو سر و کلشون میکوبن و آدمهای اطراف هم ناظر این صحنه هستن و شدت ضربه دست آدمهای روی قبر تو سرشون رو به میزان علاقه طرف به فرد مرده تعبیر میکنن...
واقعا چه رابطه عجیبیه!!
یعنی هر چقدر محکمتر توی سرت بکوبی و با صدای بلندتری گریه کنی یعنی علاقه بیشتری به طرف داشتی!!
و بالعکس, اگه به جای اینکه جلوی جمع تو سر و کله خودت بکوبی و گریه کنی تو تنهایی خودت, جایی که هیچکس نیست تو دلت گریه کنی از طرف آدمهای دیگه به بی عاطفه بودن و احساس نداشتن متهم میشی...
شاید حق با بیشتر مردم باشه...اگه احساس و علاقه داشتی باید تو سرت میکوبیدی اون هم جلوی جمع و ناظرین خاکسپاری!!!
اگه ما نخوایم سر خودمون رو کلاه بذاریم ما جزو کدوم دسته هستیم!؟
قضاوتمون درباره کسایی که بالای قبر و در واقع بهتر بگم جلوی جمع گریه نمیکنن چیه؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 16:53 توسط احسان_ک
|
بچه که بودم یکی از درسهای مورد علاقه واسه من که از همون موقع به نوشتن علاقه داشتم انشا بود...ولی بچه های دیگه که علاقه ای به نوشتن نداشتن و صرفا دنبال گرفتن یه نمره از معلم و نشون دادن اون به پدر و مادر بودن که بگن ما چقدر درسخون هستیم به امید گرفتن یه جایزه یا حداقل شنیدن یه حرف خوب از اونها واسه نوشتن انشا وقت نمیذاشتن, واسه همین همیشه با خواهش و تمنا یا گاهی اوقات با دادن خوراکی و این جور چیزا ازم میخواستن که براشون انشا بنویسم و من هم در ظاهر با کراهت و در باطن با خوشحالی قبول میکردم...
سال سوم دبستان بودیم که معلممون موضوع انشای معروف علم بهتر است یا ثروت رو به بچه ها داد و ازشون خواست تا برای جلسه بعد بنویسن تا پای تخته بخونن...زنگ که خورد بچه ها مثل دانشجوهایی که دور استاد حلقه میزنن واسه گرفتن نمره قبولی, دور من حلقه زدن و دوباره همون حرفها و خواهش و تمناهای تکراری...خلاصه با کراهت قبول کردم که واسه چند تا شون رو بنویسم اما این بار هم در ظاهر کراهت داشتم و هم در باطن چون موضوع انشای معلم به همون اندازه که معروف بود نوشتنش واسه من هم سخت بود...
وقتی رفتم خونه تو عالم بچگی کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اگه بگم علم بهتره حتما معلممون خوشش میاد واسه همین شروع کردم به نوشتن چند تا انشا با یک مضمون واحد...اما هیچوقت نفهمیدم که واقعا عقیده خودم همون چیزی بود که روی برگه نوشته بودم...!!
شما برگه انشاتون رو چطور نوشتین!؟
آیا واقعا عقیده خودتون همون چیزی بود که روی برگه نوشته بودین!!؟
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389 9:40 توسط احسان_ک
|
دیشب تا دیر وقت با یکی از دوستام توی خیابونهای سرد شهر راه میرفتیم و درباره چیزهای زیادی حرف میزدیم...درباره تغییر...میگفت قانونی هست به نام قانون تغییر که همه چیز در حال تغییره...بهش گفتم اگه این قانون درست باشه پس خود قانون تغییر هم دچار تغییر میشه...نمیخوام حرفهایی که در این باره رو زدیم بنویسم چون به نتیجه مشخصی نرسید اما میخوام درباره تغییر بنویسم...
خیلی از آدمها میگن تغییر خوبه اگه در جهت مثبت باشه...ولی سوالی که پیش میاد اینه که کی تعیین میکنه چه تغییری مثبت هستش و چه تغییری منفی!؟
شاید به نظر معنی مثبت و منفی بودن خیلی واضحتر از اونی باشه که نیاز به تعریف کردن معانی اونها باشه ولی اگه واقعا تا این حد معنیشون واضحه پس چرا آدمها که در طول زندگیشون تغییرات زیادی به خودشون میدن بعد از گذشت زمان نه چندان طولانی یا بطور کلی از تغییراتشون پشیمون میشن یا دلسرد میشن از تغییرات...
اصلا معنی این جمله که باب شده و همه میگن سعی نکن کس دیگه ای باشی و خودت باش یعنی چی؟
اگه قرار باشه خودت باشی که دیگه نیازی به تغییر نیست چون تغییر زمانی معنا پیدا میکنه که تو میخوای به چیزی برسی که الان نیستی...
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 9:29 توسط احسان_ک
|
محبوبیت...نمیدونم چرا همیشه من تو پیدا کردن ملاکهای درست و البته کاربردی و واقعی برای محبوب بودن در بین مردم مشکل داشتم...تصوراتی که من از مشخصات یه آدم محبوب داشتم همون چیزهایی بود که اگه یه نفر داشت در نظرم محبوب بود ولی نمیدونم ملاکهایی که برای من مهم بود برای دیگران هم مهم بود یا نه...این رو به خاطر این میگم که معمولا آدمهایی که در نظر من محبوب بودن در نظر دیگران افراد کاملا عادی و حتی پایین تر از عادی بودن...همیشه به خودم میگفتم ملاکهای من غلطه یا اطرافیانم...اما جواب درستی برای این سوال پیدا نکردم...
ملاک شما برای محبوب بودن چیه؟
یا بهتر بگم...آدم محبوب از نظر شما چه خصوصیاتی داره؟
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389 16:55 توسط احسان_ک
|
احترام...داشتم به این فکر میکردم که تو این دنیا که ملاک و معیار خیلی چیزها عوض شده, ملاک و معیار واسه احترام گذاشتن به دیگران هم عوض شده یا نه...
بچه که بودیم میگفتن به بزرگتر باید احترام گذاشت...اما از همون بچگی این سوال واسم موند که ملاک بزرگی چیه و منظورشون از بزرگ یعنی کی...اوایل فکر میکردم بزرگ یعنی سن طرف از من بزرگتر باشه ولی دیدم بزرگانی رو که واسه خیلی کوچیکتر از خودشون خم و راست میشدن...
یه کم که بزرگتر شدم گفتم شاید بزرگ یعنی کسی که علمش از من بیشتر باشه ولی باز هم دیدم بزرگانی رو که علمشون رو به خیلی از خودشون کوچیکتر فروختن...
باز هم بزرگتر شدم و گفتم شاید بزرگ یعنی کسی که شرف و حیثیت داره اما باز هم دیدم بزرگانی که چقدر ارزون شرف خودشون رو فروختن به یه مشت جماعت بی شرف...
نمیدونم چقدر باید بزرگتر بشم تا معنی بزرگ رو بفهمم...
اصلا شاید ملاک احترام گذاشتن به دیگران بیشتر شدن سن و علم و شرف و این جور چیزها نباشه...بر عکس...هر چقدر بی شرف تر و ظالم تر و نفهم تر باشه عزت و احترامش بیشتره...
واقعا ملاک احترام گذاشتن تو جامعه ما چیه!!؟
+
نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389 10:52 توسط احسان_ک
|
زندگی...چه واژه عجیبی...ولی معنی این واژه واسه من ملموس نیست...شاید اگه از کسی بپرسی تعریف زندگی چیه به نظرش اونقدر واضح بیاد که فکر کنه داری دستش میندازی...ولی واقعا تعریف زندگی اینقدر واضحه...اگه اینقدر واضحه پس چرا هر کی یه جور زندگی میکنه یا بهتر بگم عمرشو میگذرونه...یکی براش زندگی داشتن یه خونه 50 متری با حقوق 200 هزار تومنه و با فکر اینکه خدا بزرگه زن میگیره و با فکر اینکه خدا کریمه 5 تا بچه میاره...یکی براش زندگی داشتن یه پنت هوس تو مرکز لندن و رفتن به جزایر هاوایی واسه تعطیلاته و نه با فکر خدا بزرگه زن میگیره چون اصلا اعتقادی به ازدواج نداره و مسلما با فکر خدا کریمه بچه هم نمیاره چون معتقده بچه یعنی مسولیت و مسولیت واسه کسی که تو یه پنت هوس تو لندن زندگی میکنه با کسی که تو یه آپارتمان 50 متری تو جنوب شهر تهران هستش معانی متفاوتی داره...اصلا زندگی واسه این دو نفر معنی متفاوتی داره و این تفاوت منشا تفاوت های دیگه بین این دو نفر هستش...
کی تعیین میکنه که کدوم یکی از اینها دارن درست فکر میکنن!؟
کی تعیین میکنه که کدوم یکی از اینها دارن زندگی میکنن!!؟
واقعا معنی زندگی یعنی چی!!!؟
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389 11:21 توسط احسان_ک
|
یکی از جمله هایی که همیشه بهش فکر میکردم این بود که نمیشه تو یه بدن هم عقل جمع بشه هم قدرت...یه عده این جمله رو نقض میکنن با این استدلال که خیلی از آدمهای درسخوان و دانشمند ورزشکار هم هستن...ولی منظور من از عقل, عقل درسی نیست عقل عرفانیه...توی فلاسفه معروف دنبال کسی میگشتم که از نظر قوای جسمی هم بالا باشه اما نبود...نمیدونم جستجوی من ناقص بود یا اصلا چنین کسی وجود نداشت...نمیدونم چه تضادی بین زور با عقل, البته عقل عرفانی وجود داره...
واقعا چرا نمیشه تو یه بدن هم عقل باشه هم زور!؟
اصلا این حرف درسته...یا نه...امکان داره یه نفر هم از نظر عقلی و هم از نظر جسمی به کمال برسه!؟
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389 12:42 توسط احسان_ک
|
بیزاری...لغتی که در روز خیلی ها به کار میبرن ولی شاید حسشون از گفتن اون به اندازه حسی که من نسبت به آدمهایی که در قبالشون اینو میگم نباشه...از آدمهایی که من ازشون بیزارم...
بیزارم از آدمهایی که توانایی دروغ گفتن و فریب دادن افراد رو عرضه داشتن یا زرنگی میدونن...
بیزارم از مردهایی که مرد بودن رو با نظر داشتن به زن و دختر مردم میسنجن و توانایی برقراری رابطه جنسی با اونها...
بیزارم از زن هایی که تایید کننده چنین ذهنیتی برای مردها هستن و به اون قوت میبخشن...
بیزارم از آدمهایی که ملاک برتری افراد رو میزان قدرت جسمی و توانایی ظلم و تحقیر کردن دیگران میدونن نه میزان فهم و درک و کمک کردن به دیگران...
بیزارم از آدمهایی که وقتی میبینن توانایی مقابله با ظلم رو ندارن شروع به تعریف و تملق از ظالم میکنن به امید دور موندن از ظلم...
بیزارم از آدمهایی که معنی درست یه سری واژه ها رو نمیدونن...مثل آدم بودن...مثل انسانیت...
آره...بیزارم از آدمهایی که لیاقت اسم انسان, موجودی که خداوند موقع آفرینشش به خودش تبریک گفت رو ندارن...
احسان_ک
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389 20:16 توسط احسان_ک
|
امروز میخوام راجع به خوشبختی بنویسم...واژه ای که در روز شاید از دهن خیلی ها خطاب به خودمون بشنویم و با شنیدنش احساس خوبی پیدا کنیم...همه یا لااقل بیشتر آدمها در مقابل کمکی که بهشون میکنی میگن ایشالا خوشبخت یا عاقبت بخیر بشی...ولی اصلا خوشبختی یعنی چی!؟
آدم وقتی به چی برسه میگن خوشبخت شده!؟
اصلا جایی هست که وقتی بهش رسیدی به خودت بگی دیگه من خوشبخت شدم و هیچ غمی تو زندگیم ندارم!؟
اصلا خوشبخت شدن یه چیز نسبی هستش...یا نه...کاملا مطلقه!؟
تعریف شما از خوشبختی چیه؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389 12:3 توسط احسان_ک
|
امروز داشتم به این موضوع فکر میکردم که تا چه حد تو زندگیم هدف داشتم یا دارم...هر چی فکر کردم دیدم از چند سال پیش تا حالا یه جورایی زندگیم بی برنامه شده و بی هیچ هدف خاصی دنبال میشه...یادمه وقتی بچه بودم...وقتی که حتی معنی درستی از واژه هدف نداشتم کلی هدف تو زندگیم داشتم اما به مرور زمان که معنی اون رو کاملتر درک کردم به همون اندازه هم هدفهای زندگیم کم شد...نمیدونم اصلا این چیز خوبیه یا بد ولی چند سالی هست که هدف ندارم...نه اینکه نخوام به چیز معینی برسم...نه ...اصلا...بلکه خودمو برای رسیدن به اون به آب و آتیش نمیزنم...یا اگه خیلی روشن بگم تصمیم گرفتم تو لحظه خوش باشم...تو هر لحظه از کاری که انجام میدم لذت ببرم و کاری نکنم که وقتی به گذشتم نگاه کردم حسرت بخورم و مجبور باشم چشمامو به روش ببندم...
شما تا چه حد مقید به هدف هستید!؟
تا بحال شده به خاطر هدف زندگیت کاری انجام بدی که بر خلاف میلت باشه؟
اگه آره بعدن از انجام دادن اون کار پشیمون شدی یا نه؟
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389 15:37 توسط احسان_ک
|
امروز داشتم به مفهوم عشق, کلمه ای که واسه خیلی ها جذابیت داره و واسه بعضی ها هم نه تنها جذابیت نداره بلکه از اون دسته واژه هایی هست که آدم دوست داشت اصلا وجود نداشت...
اصلا تعریف عشق چیه...
اگه این سوال رو از خیلی ها بپرسی میگه عشق یعنی در هوایش گم شدن, عشق یعنی تبلور دوست داشتن, عشق یعنی در او گم شدن و هزار تا جمله پر زرق و برق دیگه که از تو اس ام اس هایی که واسش اومده حفظ کرده یا اگه آدم کتابخونی باشه 4 تا جمله از فلان نویسنده معروف میگه تا تو این تصور بهت دست بده که آره طرف خیلی حالیشه ولی آخه که چی بشه...تا کی قراره بخاطر ترس از متهم شدن به نفهمی به چیزهایی اقرار کنیم که باورش نداریم!!؟
ولی من میخوام با شهامت حرفمو بزنم حتی اگه به نفهمی متهم بشم ولی لااقل پیش وجدان خودم سربلندم که واسه اینکه تحسین 4 نفر رو به خودم جلب کنم پا رو عقیدم نذاشتم و حرف دلمو زدم...آره...به نظر من عشق یعنی نرسیدن, عشقی که بهش برسی که دیگه عشق نیست...تصور من از عشق اینه...تصوری که فقط حاصل فکر و تجربه خودمه...تصوری که از تجربه یه نویسنده بزرگ یا فلان شاعر یا اس ام اس هایی که واسم رسیده نیست...تصور شما چیه!؟
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389 15:43 توسط احسان_ک
|
چند روز پیش داشتم از کنار یکی از این ساختمانهای کلنگی که چند تا کارگر داشتن خرابش میکردن تا جاش یه ساختمان چند طبقه بسازن رد میشدم...
صاحب اون ساختمان باهام آشنا بود و چند دقیقه ای داشتیم با هم حرف میزدیم که تو حرفاش یه جمله جالب شنیدم, جمله ای که شاید ما در روز هزار بار اون رو میشنویم اما خوب به معنیش توجه نمیکنیم...
گفت نگاه کن ببین عجب جونی دارن اینا...!!!
وقتی ازش پرسیدم گفت که اینا دیروز از ساعت 7 صبح اومدن و تا ساعت 6 عصر پشت سر هم کلنگ زدن و فقط یک ساعت موقع ناهار استراحت کردن, با یه محاسبه سر انگشتی اونها 10 ساعت کار کردن و الان هم مشغولن...یاد خودم افتادم که چند وقت پیش با یه اسباب کشی نزدیک یک هفته کمرم درد میکرد و نای بلند شدن نداشتم اونوقت اینا بعد از 10 ساعت کلنگ زدن انگار که تازه از پیک نیک برگشتن...!!
رفتم جلو با 3-2 تاشون حرف بزنم که دیدم اصلا شبیه من نیستن...به زحمت میتونستن جمله بندیهاشون رو مرتب کنن و حرف بزنن تازه بعد از این همه زحمت میفهمیدی حرفی برای گفتن ندارن, نمیخوام به هیچکس بی احترامی کنم اما به نظرم سطح شعورشون اونقدر نبود که بتونن 4 تا چمله حرف حساب بزنن...
وقتی به این قضیه فکر کردم دیدم هر دو گروه تا حدودی حق دارن, هم من که با یه اسباب کشی 1 هفته کمردرد میگیرم هم اینها که توانایی درست حرف زدن هم ندارن...هر دومون از روزی که چشم باز کردیم با یه دنیای متفاوت روبرو بودیم و تو اون دنیا بزرگ شدیم پس انتظار بیجاییکه مثل هم باشیم ولی به خودم گفتم ظلم نیست که دنیای آدمها اینقدر با هم فرق داره که یکی تو عمرش سنگینتر از خودکار بلند نکنه و حقوق میلیونی بگیره و یکی هم 10 ساعت کلنگ بزنه و حقوقش یک صدم اون باشه...
واقعا که تو دنیا عدالت موج میزنه...!!!
احسان_ک
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 17:11 توسط احسان_ک
|
امروز داشتم وبلاگهای مختلف رو میخوندم...
خیلی از این وبلاگها نزدیک شدن محرم و شهادت امام حسین رو تسلیت گفته بودن ولی نمیدونم چرا هیچکدوم جز تسلیت چیز دیگه ای ننوشتن...اصلا واسه چی تسلیت...مگه غیر از اینه که حسین تو راه عقیدش کشته شد و چه مرگی شیرینتر از اینکه آدم تو راه عقیدش کشته بشه...اصلا چرا ما عادت کردیم که فقط توی سرمون بکوبیم و گریه و زاری راه بندازیم...مگه یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت بالاتر نیست پس چرا به جای این همه اشکهای راست و دروغ یک ساعت راجع به اندیشه حسین فکر نمیکنیم...چرا به این فکر نمیکنیم که حسین برای اینکه زیر بار حرف زور نره کشته شد اونوقت ما تو جامعه ای که همه حرفاش زوره داریم زندگی میکنیم و ادعای دینداریمون...
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389 17:27 توسط احسان_ک
|
این مطلبی که میخوام بذارم نوشته یکی از دوستای خوبم هست که به نوشتن و نویسندگی علاقه داره و من در متنش هیچ دخل و تصرفی نداشتم و عقیده خودم رو در اون دخالت ندادم و عین متنش رو نوشتم :
خدایا! میدانم که از دست ما انسان های بی معرفت چه رنجی میکشی
تو به خاطر هواداری ما فرشته مقربت ابلیس را مورد عتاب قرار دادی و او را از خود دور ساختی ولی ما به هواداری ابلیس پرداختیم و از او پیروی کردیم
تو به ما فکر دادی تا از دنیا لذت ببریم و بتوانیم تو را درک کنیم ولی ما به این قدرت تفکر کوچک مغرور شدیم و تو را انکار کردیم
تو به ما خلاقیت دادی تا ابزار مورد نیازمان را برای آسایش و لذت بیشتر بسازیم ولی ما از خلاقیتمان استفاده کردیم و بت ساختیم و پرستش کردیم
تو به ما اراده دادی که لذت تصمیم گیری را بچشیم ولی ما از اراده مان استفاده کردیم و از راه تو خارج شدیم و به تو پشت کردیم
تو به ما قدرت تشخیص خوب و بد را عطا کردی ولی ما خوب ها را بد دبدیم و بدها را خوب دیدیم
تو به ما پیامبر هدیه کردی تا راه درست را پیدا کنیم ولی ما بدترین رفتارها را با پیامبرانت کردیم
تو به ما عشق پاک را عطا کردی ولی ما آن را به عشق ناپاک تبدیل کردیم
تو به ما...
نمیدانم, نمیدانم این همه صبوری و تحمل برای چیست؟
نمیدانم چرا هنوز به انسان ها امید داری؟ اما میدانم منتظری که انسان, این فرزند ناخلف, روزی به سر عقل آید
وای که این انعطاف پذیری و صبوری تو مرا دیوانه میکند
امین_ق
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389 21:54 توسط احسان_ک
|
امروز یه مساله ای برام پیش اومد که از آدمها بدم اومد...یا شاید بهتره بگم از آدمهایی که یه سری صفات مثل درک و فهم پایین, بی منطق و بدون فکر و صفاتی اینچنینی دارن بدم اومد...یعنی تا الان هم از این دسته آدمها خوشم نمیومد ولی اتفاق امروز واقعا منو از این آدمها بیزار کرد...
آدمهایی که سطح شعورشون اونقدر پایینه که تفاوت بین خوبی کردن در حقشون با بدی رو نمیفهمن...
آدمهایی که فرق بین توهین و دلجویی رو نمیفهمن...
آدمهایی که فرق بین از رو دل حرف زدن با از روی کینه و منظور حرف زدن رو نمیفهمن...
آره...آدمهایی که فرق بین آدمها رو نمیفهمن...
واقعا نمیدونم چطور باید در مقابل این آدمها برخورد کنم...اگه یکی مثل خودشون بشم و جوابشون رو مثل یه آدم بی فرهنگ بدم خودم رو همسطح اونها کردم و ارزشم رو پایین آوردم اگر هم جوابی ندم خودم معذب میشم که چرا هیچی بهشون نگفتم...واقعا باید چه برخوردی با این آدمها داشت...!!؟
احسان_ک
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389 12:42 توسط احسان_ک
|
توی ایستگاه مترو به یکی از ستون ها تکیه داده بودم و به مردم نگاه میکردم...آدمهای مختلف...از هر طیفی که فکرشو کنی بود...از دختر پسرهایی که تو ایستگاه با هم قرار گذاشتن گرفته تا دانشجوهایی که از جاهایی مختلف میان...از کارمند اداره ای که دیرش شده و با عجله میخواد همه رو کنار بزنه تا به کارش برسه تا پیر زنی که واسه خرید اومده بوده و حالا با چند تا پاکت خسته و درمونده منتظره که آیا کسی پیدا میشه کمکش کنه یا نه...از زنهای چادری که فقط چشمهاشون معلومه گرفته تا دخترهایی که اگه لباسهایی که تنشونه نبود بهتر بود...آره...همه بودن...همه منتظر...ولی منتظر چی...آدمهایی که خودشون هم نمیدونن واقعا منتظر چی هستن...چه شباهت عجیبی بین زندگی وایستگاه مترو هستش ولی یه تفاوت عمده بینشون هست...مقصد قطار معلومه ولی مقصد ما چی!!؟
واقعا ایستگاهی هست که وقتی بهش رسیدی تو دلت بگی خودشه و راضی و خوشبخت از قطار پیاده بشی!!؟
احسان_ک
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389 16:51 توسط احسان_ک
|
چند وقت پیش با یکی از دوستام در مورد ازدواج حرف میزدیم...
اینکه واقعا مردم واسه چی ازدواج میکنن...
اولش میگفتیم لابد همونطور که خودشون عنوان میکنن عاشق همدیگه هستن و به این خاطر با هم ازدواج میکنن که بتونن یه عمر عاشقانه در کنار هم زندگی کنن ولی آخه مگه میشه عشق تکراری بشه...این رو بخاطر این میگم که اکثر آدمها بعد از مدت کوتاهی که از ازدواجشون میگذره نسبت به هم بی اعتنا میشن و انگار که از هم خسته شدن و فقط بخاطر بچه و حرف مردم و هزار تا چیز دیگه هستش که دارن در کنار هم زندگی میکنن نه بخاطر اینکه عاشق همدیگه هستن...
یه بار تو یه وبلاگ یه کامنت دیدم که به نظرم جالب میرسید, نویسنده اون کامنت گفته بود که اصلا چیزی به نام عشق وجود نداره و آدمها فقط به خاطر برآورده کردن نیازهای جنسی هست که ازدواج میکنن نه بخاطر کلمه بی مفهوم عشق...
واقعا علت آدمها واسه ازدواج چیه!!؟
احسان_ک
+
نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389 12:22 توسط احسان_ک
|